معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

748

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

شبانه روزى اين بيست و چهار هزار نفس كه نواله‌كشان جان و پيغام‌گذاران روح‌اند اين بوى دوست در پرده استخوان و پوست بر جان مىرسانند و آن امانت ربّانى در بر اين غريب زندانى مىنهند تا چنان كه يعقوب مىگفت « إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ » جان فراق ديدهء محنت كشيده مىگويد : لمؤلفه مگر صبا ز سر كوى دوست مىآيد * كه از زمين و زمان بوى دوست مىآيد چه رشكها است كه از باد مىبرم هر شب * كه روى او ز چه بر روى دوست مىآيد هر آنچه آيدت از غيب نيك و بد منگر * همين بس است كه از سوى دوست مىآيد لا جرم تا اين نفس كه پيغام گذار حقّ است سبحانه و تعالى هر دم سلام و پيغام دوست بجان غريب نهاد ، به اين ولايت غربت مىرساند ، جان ببوى دوست بر جا « 1 » - است و چون نفس منقطع شود جان عزم رحيل كند . چرا كه آن قوت كه سبب بقاى او بود تا از نزد محبوب حقيقى مىدميد جان ببوى « 2 » او در اين زندان قرارى داشت ، و چون آن قوت نماند و آن مونس را باز ايستاد لا بد قصد وطن خود خواهد كرد و به اين زمزمه ترنم خواهد نمود . للشيخ الرومى ما به فلك بوده‌ايم يار ملك بوده‌ايم * باز همان‌جا رويم جمله كه آن شهر ماست هر نفس آواز عشق مىرسد از چپ و راست * ما بفلك مىرويم عزم تماشا كراست

--> ( 1 ) - ح : جان ببوى دوست بر تن است . ( 2 ) - ح : جان سوى او .